تبليغاتX
آیه

آیه

من در این آیه تو را "آه" کشیدم...آه

غمگین تر از بیتای تب کرده تو آغوشت

محو وجودت ، رو تن بی روح تن پوشت


سر می خورن تک لحظه های آخرین دیدار

قد می کشه مه بین ما از نبض این سیگار


آئینه وا میره، دلش میلرزه ، می میره

طیف سپید خاطره چشماشو می گیره


رنگ جنون می پاشه رو موهای بد حالم

می میره آدم برفی رویای امسالم...

.................................................................

پ.ن: امروز تو را رقم می زنم، فردا تو آدم می شوی مرا از یاد می بری...

+ نوشته شده در  91/02/03ساعت   توسط حوا  | 


پاک کردم حافظه ی درختانم را

با یک شوک الکتریکی 100 درصد!

گیج می خورند میان باغچه ی کوچکم


گاه می بارند


گاه غرش می کنند


گاه شاخه هایشان را به صورتم پرت می کنند...!


....................................................................................................


لعنت به این کوچه پس کوچه های بی تو معطل هیچ، که معلوم نیست برای چه اینجا سبز شدند

لعنت به سبز شدن

                      که "سبز تویی که سبز می خواهمت"1

لعنت به میدان ولی عصر

                     " در ساعت پنج عصر"2

لعنت به سنگ فروشی ها و رنگ فروشی ها و پارچه فروشی ها

که نمی یابمت هر چه می گردم

                     " ای یار"3

لعنت به تو

که از سر سیگارم بالا میروی

دووووود می شوی

نیست می شوی

با توام!

آهای

لعنتی!

...........

1. لورکا

2. مرثیه ای برای ایگناسیو سانچ مخیاس- لورکا

3. ژاک پره ور

.................

پ.ن: بهار فصل جدایی و بارش خون است... بهار بود ه روئید لاله از دل سنگ... بهار بود که درد مرا درو کردند..

       (نصرت رحمانی)

پ.ن2:به قول جلیل صفر بیگی" تقویم به گور پدرش می خندد"!!

+ نوشته شده در  91/01/17ساعت   توسط حوا  | 

همه چیز را سند زده اند

وطنم را

تنم را

موهایم را

کمی دیر رسیده ام انگار


...................................................................................................................

پ ن: آهای عمو سیبیلوی..........! ازت متنفرم.

پ ن2: ما مرد نیستیم. اسبیم!

+ نوشته شده در  90/10/14ساعت   توسط حوا  | 

شروع شد

خشت روی خشتی گذاشتم که دنیا نمیخواستش

خشت روی خشت

خشت در خشت

خشت گره در خشت

دو قلوهای افسانه ای شده بودیم در پیاده روی بی تردد

و نوری که در جهانی بی اعتقاد می گریست

خاموش در ایستگاه مترو

نت های کشیده در امتداد قطار کبود می شدند

ماشینی جلوی پایم ترمز کرد

فریاد ها در مستی تنم گم شدند

تو را اتوبوس کجا برد که شب زجه به زجه خشت کاست؟

..........................................................................................................................................

پ.ن1:...

پ.ن2: رنگ قضیه کاکائو، طعم قضیه کاکائو







+ نوشته شده در  90/09/30ساعت   توسط حوا  | 

داری می دوی انگار

گنجشک ها روی سرت چرت می زنند

یاکریم از دهانت چیزی می گوید

پاهایت گیج می شوند

سبز از خاک در می آیی

گنجشک ها روی سرت چرت می زنند

حصار می شوی

یا کریم از دهانت چیزی می گوید

لرزان می شوی در بالای دوری

کلاغ بر تو جفت می گیرد

 

بادبادکم را رها می کنم

 

آسمان جریان می گیرد

.................................................................................................................................................

پ.ن۱:دیوانه ای در من به خواب رفته . سر و صدای آمدنت که شروع شود. بیدار می شود

+ نوشته شده در  90/07/13ساعت   توسط حوا  | 

- آرزوهای چرک جوانی را درون گنجه گذاشته بودم


- بوی خاکروبه و کثافت

سپید موهایم را دست می اندازد

.............................................................................................................................................

پ.ن: و هر دو روی سکه لجن بود...

+ نوشته شده در  90/06/21ساعت   توسط حوا  | 

فوت می کنم شماره های نبودنت را

و در شکاف زخمی عمیق آغاز می شویم

 

+ نوشته شده در  89/10/07ساعت   توسط حوا  | 

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتی است به آرامش

...

چگونه می شود به کسی که می رود اینسان

صبور؛

سنگین؛

سرگردان؛

فرمان ایست داد

...

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانی است

آنروز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد..

...

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟؟

...

من سردم است و انگار

هیچ وقت گرم نخواهم شد

...

چرا نگاه نکردم؟

چرا نگاه نکردم؟!

تمام لحظه های سعادت می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

و من نگاه نکردم

و من نگاه نکردم...

...

ای یار

ای یگانه ترین یار...

............................................................................

پ.ن: من از روی هر چه کلمه است و شعر شرمنده ام. فروغ...!

پ.ن: وقتی شقیقه هایم از تحمل درد های کهنه تیر می کشند؛ مجبور می شوم؛ به دور ترین عزیزترینم، با بلندترین صدا بیندیشم...

+ نوشته شده در  89/10/01ساعت   توسط حوا  | 

بابت همه نبودن هام عذر می خوام

نگرانم باشید

سخت دلتنگم

 

+ نوشته شده در  89/09/21ساعت   توسط حوا  | 

تیر میزنم

سایه ات را

تا سنگینی حجم بودنت را انکار کنم

نمی میرد

تو بگو

با بودن و

نبودنت

چه کنم؟!

.......................................................................................

پ.ن: همینطور- آهسته- همیشه آنچه منم را سنگ میزنی. دیگر شکسته ام. باور کن.

پ.ن2:این قرار عاشقانه را عدد بده...!

+ نوشته شده در  89/07/14ساعت   توسط حوا  | 

رفو می کنم

سایه ات را        

هر روز

تا خوش پوش بنظر برسد؛ 

                        فردا که دوباره قرار است              

                       زیر پای هر عابر لامذهبی

                                                 له شود...

.............................................................................................................

پ.ن: وقتی که نیستی، از جنس خدا می شوی که نیست؛ و ؛ هست. نبودن های تصنعی...

پ.ن2: آویختن به ریشه...    بالا رفتن از آوند نفسگیر ساقه تا نشانه ی بادام و....     تجربه ای که تلخ....      ........تلخ.......           پا گرفت...



+ نوشته شده در  89/06/18ساعت   توسط حوا  | 

داد میکشم تمام پیاده روهای شهر را

گم می شوند

دستانم

که نمیدانند دیگر به کجا باید گره بخورند

هیاهوی شهر را می دوم

ببخشید؛

آقا؛

دستانم در دستان شما نیست؟

..................................................................................

پ.ن: این روزها هوای دلم نمیدونم سرد شده یا گرم, قلب و قلمم رعشه گرفتند, نمی دونم تب و لرزه یا رقص بندری!

پ.ن2: به من بازگرد هلیای من؛     مگذار که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق من جایی از یاد نرفتنی باز کند؛ ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم. در ما دمیدند که طغیانگر و شورش آفرین باشیم...                 ...به من باز گرد هلیای من

+ نوشته شده در  89/06/12ساعت   توسط حوا  | 

در کتاب کوچکت میپرم و مانند واژه ای مجهول انگشت روی من میگذاری و سطر سطر فرهنگ لغت ها را زیر و رو میکنی...

بیخود نگرد!

جز  در  آغوش  تو  ،  معنا  نمیشوم

.....................................................................................

پ.ن: که گفت حافظ از اندیشه تو باز آمد      من این نگفته ام آنکس که گفت بهتان گفت

+ نوشته شده در  89/06/09ساعت   توسط حوا  | 

این آخرین فرصت ماست؛ برای پیوستن به مرده ها...

درنگ نکن!

ما رسالت خود را انجام داده ایم و تکلیفی بر دوش ما نیست. اینک آن رسوایی ست..

به من بازگرد

به من بازگرد

تکرارت میکنم؛ فراموشی آزارم میدهد ؛ ترسی هولناک تمام وجودم را خواهد گرفت ؛ میترسم از روزی که موش های موذی تمام این اوراق را پاره کنند.

من تکه ای از خود را جا گذاشته ام در کوله پشتی ات.

من را هم با خودت بیاور.

قرار ما: همانجا که دیروز مرده بودیم.

+ نوشته شده در  89/05/22ساعت   توسط حوا  | 

می زیم چونان درخت خشک مرده ای که زیستن قرن هاست در ذهنش یخ بسته دریغ از کی ها و کجاها و بایدها و نبایدها...

عجب: پس این بود زندگی...؟!

بیشتر از همیشه احساس مردگی میکنم . آری پر و خالی میشوم از هیجان این هبوط دروغین, بالا و پائین می پرم از فرط خوشحالی های...

خالی میشوم از زیستن. شل میشوم.     اه  هنوز هم کارگر ذهن فسیلم در حال جان کندن است...!

برمیگردم به روزهای پر از خالی. خودم را به من نیستم و کی و کجا و خاله زنک بازی میزنم که آری: من نبودم. او روحی بود مرده که در من تجلی کرده بود و مینشینم داستان هزار و یک شب میبافم تا عصر برای زن های لپ گلی کوچه تعریف کنم....

پر میشوم از خالی زمانه.

اصلا من غلط کرده باشم اگر گفته باشم هبوط دروغ است. آخر من کجا و خدای عزیز العظیم القادر ال ال ال کجا؟ هان؟!

بق میکنم فلسفه و عرفان را. چشم میبندم تا مباد که دوباره دهان وراج زمان دستمالی کند هستی خدآگاهم را.

پس پاره میکنم دوباره هزارو یک شب های آلوده را. دوباره مذهب را. و آب میکشم چشمانم را.

و ناگزیر از این تکرار همیشه.

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت   توسط حوا  |